برای دوستی که سیاست‌اش بوی شعر می دهد

نوار‌چسب کاغذی‌ام را برمی دارم و روی چشمهای خیس این روزها، به راه می افتم.
یادم می‌‌آید...سالها بود که کسی رویاهایش را به دست دست‌فروشان شهر دست‌به‌دست می‌کرد و روی چرخ دستی، سیلی به شرط سرخی صورت می‌فروخت. آدم‌ها تند‌تند می‌رفتند و می‌آمدند، چشم‌هایشان پر می‌شد و خالی می‌شد و سبدهایشان هم. ما کجای این داستان بودیم؟
نوار‌چسب کاغذی‌ام را برمی‌دارم و لبخند را روی لبهای شهر می‌چسبانم/ می‌افتد/ می‌چسبانم/ می‌افتد/ ضربدر می‌زنم/ نمی‌افتد/ نمی‌خندد/ سکوت می‌کند/ می‌نشیند/ حرف می‌زنم/ حرف نمی‌زند...
ما توی نیمه‌ی پنهان ماه، گیر افتاده‌ایم و دست‌هایمان کورمال کورمال به‌دنبال ادامه‌ی داستان می‌گردد. انگار باید تمام نقش‌ها را بازی می‌کردیم و در امتداد تاریکی، به دنبال سرنخ این روزها، کلاف سردرگم می‌شدیم. از کسالت کابوس‌هایمان اندوه می‌بارید. قهرمانان داستان مثل مسافران یک اتوبوس پیر، به آهستگی گم می‌شدند و دور می‌شدند، فراموش می‌شدند.
پاییز می‌آمد/ پاییز می‌آمد و ما دست‌هایمان خالی بود، دل‌هایمان خالی بود، فکرهایمان خالی بود. ما دیگر با هیچ رابطه‌ای مهربان نبودیم، دست‌هایمان بوی خون می‌داد. ما برای فصل پاییز هیچ رویایی نداشتیم...

من کیستم؟!

من من "دوشيزه مکرمه" هستم، وقتي زن‌ها روي سرم قند می‌سابند و همزمان قند توي دلم آب مي‌شود. من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده‌ام و احتمالن هيچ خوابي نمي‌بينم. من"والده مکرمه" هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بیست آگهي تسليت در بیست روزنامه معتبر چاپ مي‌کنند. من همسري مهربان و مادري فداکار هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري‌اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند .من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس ازچهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي‌کند به من و دختر شش ساله‌ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان  بدهد. من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه‌اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تيرچراغ برق وقت‌شان را بيهوده مي‌گذرانند. من "مجيد" هستم، وقتي درايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي‌ايستد و شوهرم مرا از پياده‌رو مقابل صدا مي زند. من "ضعيفه"هستم، وقتي ريش‌سفيدهاي فاميل مي‌خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من "بي بي" هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه‌هايم تيک تيک از من عکس مي‌گيرند. من "مامي"هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.من "مادر"هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانهرفته بودم و غذاي بچه‌ها را درست نکرده بودم. من "زنيکه"هستم، وقتي مرد همسايه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن  ماشينش در پارکينگ مي‌شنود. من"ماماني"هستم، وقتي بچه‌هايم خرم مي‌کنند تاخلاف‌هايشان را  به پدرشان نگويم. من "ننه"هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي‌کنم و نوه‌ام خجالت مي‌کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش  هستم… به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من "يک کدبانوي تمام عيار"هستم، وقتي شوهرم آروغ‌هاي بودار مي‌زند و کمربندش را روي شکم برآمده‌اش جابه جا مي‌کند. من "بانو"هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته‌ام و هيچ مردي دلش نمي‌خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي‌ام"خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي،قشنگم،عسلم، ويتامين و…" هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي‌آيد، چند تارموي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، "سليطه"هستم. من در محاوره‌ی ديرپاي اين کهن‌بوم "دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار،ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و…" هستم. دامادم به من "وروره جادو" مي گويد. حاج‌آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا مي زند. من "مادر فولادزره" هستم، وقتي برسر حقوقم با اين وآن مي‌جنگم. مادرم‌ مرا به خان روستا"کنيز" شما معرفي مي کند… 

من کیستم؟!

"نوشته بلقیس سلیمانی"

دلتنگی/ امانم نمی‌دهد

نفس‌هایم را عمیق‌تر می‌کشم و از پشت پنجره به شروع یک صبح تابستانی لبخند/ نه نمیزنم.

دیگرهراسی ندارم اگر نام کوچکم روی لب‌های خیس روزگار بنشیند و آینه، پیری چشم‌هایم را

آرایش ملایمی کند. دیگرهراسی ندارم اگر فنجان چای بعدازظهرم را با تلخی خیال تو سر بکشم

 و به انتظار شب، تمام طول ایوان را برای بار چندم، نرفته برگردم. دیگر هراسی ندارم اگر دستهای

ناتوانم دور چندم آرزوهایم را بر یال بلند زندگی ( زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز

 زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد )

خودکارم را روی زمین می‌گذارم و به پهنای صورتم/فرض می‌کنم...

گاهی که دراز می‌کشم روی سطرهای خوشبختی که نام تو را دارند، دلتنگی/ امانم نمی دهد.

داستان

چه تشابه احمقانه ای

یقه‌ی کت‌اش را بالا کشید و بعد از چند سرفه کوتاه، سیگار را میان لب‌هایش جابه‌جا کرد. ساعت مشخصی نداشت هر روز همین مسیر را تا ظهر... چشمهایش ریز شد از کنارش که می گذشت – چه تشابه احمقانه ای- دست‌هایش را توی جیب مشت کرد و به راه‌اش ادامه داد. این مسیر لعنتی همیشه شلوغ بود به آخرین مغازه رسید، ویترین آنرا دوست داشت ایستاد و خود را توی شیشه نگاه کرد - ‌چشم‌هایش روی قیمت‌ها می‌چرخید- بی‌اعتنا برگشت و پیاده‌رو را نگاهی کرد ساعت از یک گذشته بود و آفتاب تا وسط خیابان دراز کشیده بودهنوز آدم‌ها تندتند می‌رفتند و می‌آمدند نفس عمیقی کشید و بعد از مکث طولانی راه افتاد
...
امروز باید آخر هفته باشد. به نظرش خیابان شلوغ‌تر از سطرهای بالاتر بود. مثل همیشه از وسط پیاده‌رو حرکت می‌کرد و چشمهایش روبه‌رو را می‌پایید به آخرین مغازه رسید ویترین آن را دوست داشت، ایستاد و خود را... کسی کرکره را زودتر پایین کشیده بود.

فروردین82
بازنوشت آبان 85

به یاد منوچهر آتشی عزیز ...

  jj
فراقی

سپیده که سر بزند 
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود 
آفتاب سرگشته وپرسان 
تا مرا کنار کدام سنگ 
تنها بیابد به تماشای سوسنی نوزاد 
به نخستین دره سرگشتی هام 
در اندیشه تو ام 
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان 
که انگشت اشاره ات 
به تهدید بازیگوشانه 
منقار می زند به هوا 
و فضا را 
سیراب می کند از شبنم و گیاه 
سپیده که سر بزند خواهی دید 
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد 
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم 
آخرین ستارگان کهکشان شیری را 
تا خوابگاه آفتابیشان 
بدرقه می کردند


سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا 
آغاز خواهی کرد 
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید 
به پروانه ها خواهی اندیشید 
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات
 
از مجموعه شعر گندم و گیلاس"
به پاس هفتاد و هشتمین سال تولدش