برای دوستی که سیاستاش بوی شعر می دهد
نوارچسب کاغذیام را برمی دارم و روی چشمهای خیس این روزها، به راه می افتم.
یادم میآید...سالها بود که کسی رویاهایش را به دست دستفروشان شهر دستبهدست میکرد و روی چرخ دستی، سیلی به شرط سرخی صورت میفروخت. آدمها تندتند میرفتند و میآمدند، چشمهایشان پر میشد و خالی میشد و سبدهایشان هم. ما کجای این داستان بودیم؟
نوارچسب کاغذیام را برمیدارم و لبخند را روی لبهای شهر میچسبانم/ میافتد/ میچسبانم/ میافتد/ ضربدر میزنم/ نمیافتد/ نمیخندد/ سکوت میکند/ مینشیند/ حرف میزنم/ حرف نمیزند...
ما توی نیمهی پنهان ماه، گیر افتادهایم و دستهایمان کورمال کورمال بهدنبال ادامهی داستان میگردد. انگار باید تمام نقشها را بازی میکردیم و در امتداد تاریکی، به دنبال سرنخ این روزها، کلاف سردرگم میشدیم. از کسالت کابوسهایمان اندوه میبارید. قهرمانان داستان مثل مسافران یک اتوبوس پیر، به آهستگی گم میشدند و دور میشدند، فراموش میشدند.
پاییز میآمد/ پاییز میآمد و ما دستهایمان خالی بود، دلهایمان خالی بود، فکرهایمان خالی بود. ما دیگر با هیچ رابطهای مهربان نبودیم، دستهایمان بوی خون میداد. ما برای فصل پاییز هیچ رویایی نداشتیم...
