نفس‌هایم را عمیق‌تر می‌کشم و از پشت پنجره به شروع یک صبح تابستانی لبخند/ نه نمیزنم.

دیگرهراسی ندارم اگر نام کوچکم روی لب‌های خیس روزگار بنشیند و آینه، پیری چشم‌هایم را

آرایش ملایمی کند. دیگرهراسی ندارم اگر فنجان چای بعدازظهرم را با تلخی خیال تو سر بکشم

 و به انتظار شب، تمام طول ایوان را برای بار چندم، نرفته برگردم. دیگر هراسی ندارم اگر دستهای

ناتوانم دور چندم آرزوهایم را بر یال بلند زندگی ( زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز

 زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد )

خودکارم را روی زمین می‌گذارم و به پهنای صورتم/فرض می‌کنم...

گاهی که دراز می‌کشم روی سطرهای خوشبختی که نام تو را دارند، دلتنگی/ امانم نمی دهد.