و بهار

 

بهار فصل عاطفي داستانمان بود

و باران

شروع پياده روهاي بي پايان

"در من، تو را بيدار كردند"

 

 

 

"امروز از تخت سينه ام

دستي دريچه ي مخفي را آهسته باز كرد

در من تو را بيدار كردند"براهني


بعد از ظهر را با يك خواب دو نفره سپري كرديم و  گلدانها را  به اميد روزهاي باراني توي ايوان چيديم

فروردين91