به یاد بیزن جلالی عزیز

اگر کسی مرا خواست                                                                                                       
بگوئید رفته باران‌ها را تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگوئید برای دیدن طوفان‌ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگوئید رفته است تا دیگر
باز نگردد.

برای هشتاد و دومین سال تولدش...                                                          

مردم/ گروه ساقط مردم

گوشی هنوز دستم بود. مدت‌ها بود که همین‌طور از پشت امواج خبرهای هولناکی می‌رسید و ما چشم‌هایمان را به‌روی رسانه‌های گروهی بسته بودیم. داشتم به روزها فکر می‌کردم به خیابان‌ها فکر می‌کردم به تو، که گاهی بودی و هنوز بودی و گاه‌گاهی... نبودی. حرارت از دست‌هایم بالا می‌رفت، مردم/ گروه ساقط مردم احساس‌هایشان را توی خیابان‌ها ریخته بودند و جیب‌هایشان هنوز پر از اعتراض بود. نفرت از انگشت‌های اشاره‌شان می‌بارید و خش‌خش پاییز توی صدایشان وول می‌خورد. نسرین می گفت: باید بودی و می‌دیدی نه... خوب که نبودی و ندیدی (چه چیزی را باید می‌دیدم و باید نمی‌دیدم )دلم پرت شده بود به دنیایی که تو در تمام گاه‌هایش بودی تو همیشه بودی در کنارم نه، ولی بودی همش بودی.
 گوشی هنوز دستم بود، به اغتشاشات خیره شده بودم. چشم‌هایم می‌سوخت اعصابم توی اتاق راه می‌رفت اعصابم می‌سوخت اعصابم پدر روزهایم را در‌می‌آورد اعصابم همه جای کار را لنگ کرده بود.صحنه عوض نمی‌شد صداها به‌سمت کلمه‌های ممنوع سُر می‌خوردند مردم/ گروه ساقط مردم غمباد از گلویشان بالا می‌آمد و جیغ می‌شد، داد می‌شد، روی زمین ریخته می‌شد و کسی به داد بیدادهای این شهر نمی‌رسید.
من تمام اشک‌های مبادا را خرج کرده بودم چشم‌هایم می‌سوخت دلم می‌سوخت رویاهایم می‌سوخت سرزمین‌ام می‌سوخت همه‌چیز می‌سوخت و این گاز لعنتی... گوشی هنوز دستم بود.


پ.ن: عنوان پست تکه ای از آیه های زمینی فروغ

 

نیازهایم را به بازی می گیرم

باید این جورچین ناجور را می‌چیدم. روزهایم از توی سایه بیرون نمی‌آمد. گلویم را گرفته بودم و رو به باد قورباغه‌ام را قورت می‌دادم. تلخی روزگار همین‌طور از کَت و کول ذهنم بالا می‌رفت. می‌خواستم تاریکی را از توی داستان بیرون بکشم. دلیل‌های خوشبختی‌ام را برداشتم و از سقف آرزوهایم آویزان شدم. چشم‌هایم تار می‌دید،گوشهایم کم می‌شنید و کلمات بار این‌همه دلتنگی را نمی‌کشیدند. من به درد این کتاب لعنتی نمی‌خوردم، منطق توی کَتم نمی‌رفت خم شدم و تمام قورباغه‌ها را بالا آوردم (پله‌ها از چشم‌هایم سرازیر می‌شدند و من سقوط می‌کردم) انگشت‌هایم تیر می‌کشید/ مغزم تیر می‌کشید/ اتاق تیر می‌کشید/ زمان تیر می‌کشید. نیازهایم سر به رسوایی برداشته بودند و شعورم را زیر این‌همه فشار... باید می‌ایستادم باید می‌ایستادم تا زندگی سلامی دوباره به من می‌داد. حالا باید دوست می‌داشتم یا باید دوست داشته می‌شدم؟ باید با احساس‌هایم بازی می‌کردم یا نیازهایم را به بازی می‌گرفتم؟
باید طبل بی‌عاری‌ام را توی بیابان خدا کر می‌کردم. داستان هنوز ادامه داشت و من این جورچین ناجور را ... 

 پ.ن: بریان تریسی " قورباغه ات را قورت بده"