گوشی هنوز دستم بود. مدتها بود که همینطور از پشت امواج خبرهای هولناکی میرسید و ما چشمهایمان را بهروی رسانههای گروهی بسته بودیم. داشتم به روزها فکر میکردم به خیابانها فکر میکردم به تو، که گاهی بودی و هنوز بودی و گاهگاهی... نبودی. حرارت از دستهایم بالا میرفت، مردم/ گروه ساقط مردم احساسهایشان را توی خیابانها ریخته بودند و جیبهایشان هنوز پر از اعتراض بود. نفرت از انگشتهای اشارهشان میبارید و خشخش پاییز توی صدایشان وول میخورد. نسرین می گفت: باید بودی و میدیدی نه... خوب که نبودی و ندیدی (چه چیزی را باید میدیدم و باید نمیدیدم )دلم پرت شده بود به دنیایی که تو در تمام گاههایش بودی تو همیشه بودی در کنارم نه، ولی بودی همش بودی.
گوشی هنوز دستم بود، به اغتشاشات خیره شده بودم. چشمهایم میسوخت اعصابم توی اتاق راه میرفت اعصابم میسوخت اعصابم پدر روزهایم را درمیآورد اعصابم همه جای کار را لنگ کرده بود.صحنه عوض نمیشد صداها بهسمت کلمههای ممنوع سُر میخوردند مردم/ گروه ساقط مردم غمباد از گلویشان بالا میآمد و جیغ میشد، داد میشد، روی زمین ریخته میشد و کسی به داد بیدادهای این شهر نمیرسید.
من تمام اشکهای مبادا را خرج کرده بودم چشمهایم میسوخت دلم میسوخت رویاهایم میسوخت سرزمینام میسوخت همهچیز میسوخت و این گاز لعنتی... گوشی هنوز دستم بود.
پ.ن: عنوان پست تکه ای از آیه های زمینی فروغ