گراناز موسوی دفتر "در فاصله دو جیغ"
آنقدر برای تو رفته ام
که پایم در هیچ لنگه کفشی جا نمیشود
ولی باید
باید از من آنقدر می رفت
تا در تو جا شود...
آنقدر برای تو رفته ام
که پایم در هیچ لنگه کفشی جا نمیشود
ولی باید
باید از من آنقدر می رفت
تا در تو جا شود...
و از خانه بیرون میزنم. مهم نیست اگر به اولین اتوبوس بیمقصد نرسم
– همیشه برای نرسیدن عجلهای نیست.
چند سالیست چمدانهای بسته، پشت روزمرهگی این ایام خاک خوردهاند
و صدای اندوه جوانیام، گوش هیچ شیطانی را کر نکرده
مینشینم و صفحهی تلویزیون را از تمام روز پر میکنم.
اینجا عصرهای سنگینی دارد و بوق یکریز ماشینها، هیچجای سکوت را پر نمیکند.
مرد خانه از نفسهای عمیق زنانگیام گیج میشود/ گیج میخورد و تهوع تمام این روزها را درمیآورد.
از خانه بیرون میزنم و بوی تند اعتراضام را روی رکابیهای نشسته، جا میگذارم.
مهم نیست اگر به آخرین اتوبوس ...
شمعهای آیندهی روشنام را یک به یک فوت میکنم و کنار دریچه به انتظار کوچهی خوشبخت
مینشینم.
اتاق بوی تاریکی گرفته و داستان روی دور کند اشیا میچرخد.
باید با خودم کنار بیایم/ با غمی که از غم نان بدتر است کنار بیایم/ با حرفهای همسایه کنار
بیایم/ با چاردیواری که اختیار ندارد کنار بیایم/ با نق زدن ممنوع، کنار بیایم/ با سرنوشتی که
ذهنام را میخنداند کنار بیایم/ با مذهبی که گند جامعه را درآورده کناربیایم/ با قلب ضعیف
پدرم کنار بیایم/ با زنی که بد نگاهم میکند کنار بیایم/ با حافظه نداشتهام کنار بیایم/ با
شادی گاه به گاه کنار بیایم/ باید با تو… که نیستی کنار بیایم و میآ…یم
این کسالت به درد هیچ باران تندی نمیخورد!
داشتم حضورت را رنگ میکردم برای سالهایی که نیامده بود.
از بد حادثه...
اتفاق افتادیم روی روزهایی که با اندیشههایمان، بازیهای خطرناکی کردند. ما توی ردیف
صندلیها گیر افتاده بودیم و قضاوت کار دشواری نبود.
انگار صدای چال شدن اعتراضمان ـ بر بلندای این مرز پرگهر ـ هیچ دستی را تکان نمیداد
(شهر همه بیگانگی و عداوت است)
باید به دنبال خودم سرتاسر فکرهایم را زیرورو میکردم و از این خواب لعنتی...
تابستان که بگذرد/ دادهایم را با بیداد شهر تاق میزنم
برای صبحی که... نمیتابید!
من هم همان کاری را میکنم که همه میکنند، توی سانفرانسیسکو زندگی میکنم. بعضی وقتها هم مام طبیعت مجبورم میکند اتوبوس سوار شوم. مثلن همین دیروز میخواستم بروم جای پرتی در خیابان کلی که از حوزهی وظایف پاهایم خارج بود، این شد که منتظر اتوبوس شدم.
خیلی سخت نبود بلکه یک روز خوب و گرم پاییزی بود و آسمان بیرحمانه صاف. یک پیرزن هم منتظر بود که البته به قول معروف چیز عجیب و غریبی نبود. یک کیف بزرگ و یک جفت دستکش سفید هم داشت که مثل پوست پیازچه چسبیده بود به دستش.
سر و کلهی یک چینی پیدا شد و با موتور از جلوی ما گذشت. حسابی جا خوردم راستش تا آن موقع فکر نمیکردم چینیها موتور سوار شوند.بعضی وقتها واقعیت غلافیست که درست مثل پوست پیازچههای دست آن پیرزن، تنگ و سفت میچسبد.
وقتی اتوبوس آمد خوشحال شدم. یک جور خوشحالی خاص هست که آدم فقط وقتی اتوبوسش میرسد میتواند احساس کند. این البته یک خوشحالی تخصصی زودگذر است و چندان چیز مهمی نیست.
گذاشتم اول پیرزن سوار شود و بعد به سنت کلاسیک قرون وسطا دنبالاش پا گذاشتم به صحن قلعه و دروازهها پشت سرم بسته شدند.
پانزده سنت انداختم و با اینکه احتیاجی نداشتم، بلیت خط به خط گرفتم. همیشه بلیت خط به خط میگیرم برای اینکه وقتی مینشینم چیزی توی دستم باشد که انگولکش کنم. من واقعن به تحرک احتیاج دارم.
نشستم و سر تا ته اتوبوس را نگاهی انداختم که ببینم کی به کی است و تقریباً یک دقیقه طول کشید که فهمیدم آن اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد و تقریباً همان مدت طول کشید که آدمهای دیگر بفهمند که اتوبوس یک جای کارش میلنگد و آن جای کار که میلنگید من بودم.
من جوان بودم. بقیه آدم های اتوبوس که نوزده تایی میشدند همه پیر و پاتالهای شصت، هفتاد و هشتاد ساله بودند و فقط من بودم که بیست و چند سالم بود. آنها زل زده بودند به من و من زل زده بودم به آنها. همه معذب بودیم و داشتیم از خجالت آب میشدیم.
چه طور همچین اتفاقی افتاده بود؟ چرا ما ناگهان بازیگران بازی این سرنوشت شوم شده بودیم و نمیتوانستیم چشم از هم برداریم؟
یک مرد هفتاد و هفت هشت ساله دستمال سفیدش را برداشت و انگشتهای دستهایش را یکی یکی پاک کرد.
حالم خراب بود از اینکه آنها را یاد جوانی بربادرفتهشان، یاد گذرشان از آن سالهای محقر آن هم آنطور ظالمانه و عجیب غریب،میانداختم. چرا ما را مثل یک سالاد خرچنگ قورباغه اینطور هم زده بودند و روی صندلیهای این اتوبوس نکبتی پخش کرده بودند؟
اولین ایستگاه پریدم پایین. همه از اینکه میدیدند من میروم خوشحال شدند اما از همهشان خوشحالتر خودم بودم.
همانجا ایستادم و اتوبوس را تماشا کردم که محموله عجیبش دیگر امن و امان بود، اتوبوسی که در سفر زمان کوچک و کوچکتر میشد، تا بالاخره دیگر چیزی دیده نشد...
ریچارد براتیگان 1935-1984
ترجمه: علیرضا طاهریعراقی
کلمهها چنگی به ذهن نمیزد، تلخی ایام را باید نوشدارویی میشدم. چشمهایم را سیاه کردم و به تماشای خورشید نشستم، طیارهها از آسمان میباریدند و رسانهها داغدار هیچ اتفاق مهمی نبودند.
گاه گاهی بودی و گاهی...نمیتوانستی که نباشی. توی پستوی این روزگار بودی و من نگاهت میکردم نمیدیدمات،حتا نمیدیدمام!
آسمان تاریک بود و من گوشهی اين ایام، تو را با هر چه روشنایی سر میکشیدم. دور بودی و من دورتر
ای کاش میشد تو را با تمام گذشته، از داخل این جعبه سیاه بیرون بکشم / ای کاش میشد...
توی خواب نیمروزم بودی و من این وصله ی خوش جور را به هیچ جای زندگی ام وصل نکرده بودم.
گاه گاهی بودی و گاهی نبودی.
باید خودم را به اندازه ی قطعه ای که گمشده تو بود می تراشیدم و تمام جهان را به یکباره در خود می ریختم.
وصله ها جور بودند و من ناجور، می تراشیدم... می تراشیدم...
داستان داشت تمام می شد، وقت کم آوردم ری را...