داستان
چه تشابه احمقانه ای
یقهی کتاش را بالا کشید و بعد از چند سرفه کوتاه، سیگار را میان لبهایش جابهجا کرد. ساعت مشخصی نداشت هر روز همین مسیر را تا ظهر... چشمهایش ریز شد از کنارش که می گذشت – چه تشابه احمقانه ای- دستهایش را توی جیب مشت کرد و به راهاش ادامه داد. این مسیر لعنتی همیشه شلوغ بود به آخرین مغازه رسید، ویترین آنرا دوست داشت ایستاد و خود را توی شیشه نگاه کرد - چشمهایش روی قیمتها میچرخید- بیاعتنا برگشت و پیادهرو را نگاهی کرد ساعت از یک گذشته بود و آفتاب تا وسط خیابان دراز کشیده بودهنوز آدمها تندتند میرفتند و میآمدند نفس عمیقی کشید و بعد از مکث طولانی راه افتاد
...
امروز باید آخر هفته باشد. به نظرش خیابان شلوغتر از سطرهای بالاتر بود. مثل همیشه از وسط پیادهرو حرکت میکرد و چشمهایش روبهرو را میپایید به آخرین مغازه رسید ویترین آن را دوست داشت، ایستاد و خود را... کسی کرکره را زودتر پایین کشیده بود.
فروردین82
بازنوشت آبان 85