مرا به نام کوچک ام صدا بزن

هیس... جلوی دهانم را می‌گیرم تا نام کوچک‌ات، روی روزهایی که می‌آمد نریزد. من از تو می‌گذشتم/ من از تو می‌گذشتم ولی روزها حکایتِ بارانِِ بی‌قراری بود که پشت پنجره...
از خانه بیرون می‌زنم و خودم را میان چشم‌های از هم دریده گم می‌کنم. بوق... بوق... رد می‌شوم و تصور می‌کنم تمام ملافه‌ها را شسته‌ام/ زیر اجاق را کم کرده‌ام/ مهتابی را برای همیشه روشن گذاشته‌ام/ گردهای زندگی‌ را گرفته‌ام و پرده را برای تمام روزهای مبادا کشیده‌ام تا حکایت باران بی‌قرار شمس* ـ همین‌طور بی‌قرارـ توی اتاق نریزد.
باید تصوراتم را به دست خیابان بسپارم و به اولین ردیف سفیدشده‌ی دندانها در روبه‌رو، لبخند بزنم / سلام...
(اینجا عنابیِ لباسِِِِ هیچ ویترینی مرا به یاد تو نمی‌اندازد/ ...می‌اندازد)

 پ.ن: شمس لنگرودی "از دفتر نت‌هایی برای بلبل چوبی"

ادامه نوشته

برای جهانی که بی من خالی ست... لابد

گردی مفهوم پیچیده ی نارنج هاست 

وقتی دستهای تو / فکر می کند

...

نارنجی غلیظی بود

دست های تو

و طعم دهانت

بوی ترشیده اردیبهشت

که گردی جهان را

از توصیف اینهمه باز میداشت

...

ما به جای امنی نرسیدیم

و دستها...؟

داشتم گذشته‌ام را شعر تکانی می‌کردم که ...           

دست‌هایی که دور چندم دایره را دور می‌زد / در انتظار دَوران دردی بود / که روی دف‌های دنیا / دفعتن دُوریده می‌شد / درد دیوار می‌شد / درد دراز می‌شد / راز می‌شد / توی دهان / دوخته می‌شد / صدایی / که دار می‌زد به درخت / دوستت دارم‌ دیروزهای دور را / و دست‌هایی که / دور آخر دایره را دور می‌زد / دور می‌شد / دور می‌زد / دور/  دُور...