مرا به نام کوچک ام صدا بزن
هیس... جلوی دهانم را میگیرم تا نام کوچکات، روی روزهایی که میآمد نریزد. من از تو میگذشتم/ من از تو میگذشتم ولی روزها حکایتِ بارانِِ بیقراری بود که پشت پنجره...
از خانه بیرون میزنم و خودم را میان چشمهای از هم دریده گم میکنم. بوق... بوق... رد میشوم و تصور میکنم تمام ملافهها را شستهام/ زیر اجاق را کم کردهام/ مهتابی را برای همیشه روشن گذاشتهام/ گردهای زندگی را گرفتهام و پرده را برای تمام روزهای مبادا کشیدهام تا حکایت باران بیقرار شمس* ـ همینطور بیقرارـ توی اتاق نریزد.
باید تصوراتم را به دست خیابان بسپارم و به اولین ردیف سفیدشدهی دندانها در روبهرو، لبخند بزنم / سلام...
(اینجا عنابیِ لباسِِِِ هیچ ویترینی مرا به یاد تو نمیاندازد/ ...میاندازد)
پ.ن: شمس لنگرودی "از دفتر نتهایی برای بلبل چوبی"