شعر

 

بلند می شوم

 سراسیمه توی کوچه های شهر می پیچم

و هی تکرار می کنم مکررات عشق را

و از هر زبانی که می شنوم

گلویم بوی کلمات بی شرم را بالا می آورد

گلویم می سوزد

- از کلمات کوچک، کوه ساخته ام -

 به کوچه می ریزم

چیزی لای پچپچه می چرخد

من کنار کابوس هایم آرام گرفته ام

و کوچه

و پچپچه

و چه

و چه

من به دنبال یک دریچه می گردم...

 

 
... و پدربزرگم را به حافظه ی وسیع گورستان سپردیم و خیس به خانه برگشتیم
شبیه مرگ شده بود و چشم های کمرنگ اش را روی مهمان های ناخوانده بازی می داد ما حلقه های کوچکی شده بودیم که انتهای اتاق را گریه می کردیم صداها روی دامنه های بلند حرکت می کردند و گوشه ی دنج آشپزخانه آرام می گرفتند اشک ها به چشم هایم خیره شده بودند و قسمت عمیق تعلقات ام را چنگ می زدند بهانه ی مرگ بهانه خوبی بود تو را از لای های های صداها بیرون کشیدم و تمام هفته را با اندوهت بازی کردم
همه چیز برای مرگ آماده بود و هوا سرد بود ...

 

به نیمه رسیده ام

 

دارم پخش می شوم توی فکری که آرام، سیب کالی را میان دندان هایش قسمت می کند و هی گاز می زند تکه های اضطراب مرا. به نیمه رسیده ام از کامل تو گذشته ام اصلن از تو گذشته ام، از کلماتِ تو که مرا به بازی می گیرند، از توهمی که توی تاریکی اندام تو را از لای سرانگشتانم فرو می ریزد.
از فاصله/ از کیلومتری که بند کرده روی اعصابم.
مثل مایعی شده ام که ضعیف ترین حس هایم توی رابطه های پرت به گردش درآمده اند و منطقِ به تحلیل رفته ام را دستپاچه می کنند
دستپاچه شده ام روزها همین طور از کنار پنجره می گذرند. شاید برای به از تو رسیدن کمی دیر شده است...