وزش ظلمت را مي شنوي؟

 

دلم مثل رخت هاي روي بند ميلرزد و باد شوخ دلخوري هايم را لاي هياهوي بلندش مي پيچد

گفته بودم "ديگرم به ديدن جسماني تو نيازي نيست" حرف هايم بوي ماندگي ميدهد

نشسته ام و موهايم را لاي انگشتهايم مي پيچم رها مي شود / مي پيچم / پيچ مي خورم توي

دلخوري هايم شكم كلمات برآمده است و بوي ماندگي باد شوخ را وزيدن ميگيرد

 

" رضا براهني

 

چراغ ها را خاموش كرديم و

به انتظار هم

غلت زديم تختخواب رو به ديوار را...

 

از این پرنده ی کوچک

 

 

با آرامشِ این روزها، سراغ دغدغه های قدیمی رفته ام

 تو هنوز توی دست نیافته ترین آرزوها نشسته ای و آرام لبخند میزنی. این روزها گاهی صدایم می لرزد و

کلمات تکراری با اوج و فرود از چشمهایم فرو میریزند من به زندگی مشغولم و دست هایم پرنده ی

کوچکی از خوشبختی را در آغوش گرفته است...