وزش ظلمت را مي شنوي؟
دلم مثل رخت هاي روي بند ميلرزد و باد شوخ دلخوري هايم را لاي هياهوي بلندش مي پيچد
گفته بودم "ديگرم به ديدن جسماني تو نيازي نيست" حرف هايم بوي ماندگي ميدهد
نشسته ام و موهايم را لاي انگشتهايم مي پيچم رها مي شود / مي پيچم / پيچ مي خورم توي
دلخوري هايم شكم كلمات برآمده است و بوي ماندگي باد شوخ را وزيدن ميگيرد
" رضا براهني
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت
توسط
|