در کوچه باد هم نمی وزد
اینجا مردم مشت های گره کرده شان را توی گلویشان چپانده اند و راست راست توی خیابان قدم می زنند. دلم به حال تاریخ می سوزد به حال خودم و به حال گوسفندهایی که برای همیشه گوسفند می مانند.
و من كيستم...؟
"در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد"
احمد شاملو
شهر من
امروز هم نتوانستی بغض فرو خورده ات را بالا بیاوری...
می روم تا توی شلوغی گم شوم. ویترین های مرده ی سعدی وسوسه ی هیچ خریدی را توی دلم آب نمی کند. من از اغتشاشات برمی گردم و ارتباط خوبی با مردم شهر ندارم. نفرت مثل ریتم یک عروسک کوکی توی ذهنم پخش می شود. از لای کلمات ممنوع بیرون می زنم و حجاب کاملم را کنار گشت ارشاد جا می گذارم. (میان دلهره و اعتراض، تردیدهایم کور می شود) اینجا کوچه های تنگ بهانه ی خوبی برای فرار نیستند، پس می ایستم.
مدتی ست روزشمار رسیدن مناسبات مذهبی این شهر شده ام. روی تقویم دراز می کشم و به افتخار تمام این روزها... می نویسم.
خوشبختی ام را از روی آینه برمی دارم و
صبح را به بوی زنانگی ام آغشته می کنم
امروز اول دی ماه است
من راز فصل ها را
لای کدام روز جا گذاشته ام
که در ازدحام شکلک اشیا...
عمود چشمهایم
روی دیوار می غلتد
" آه چه فراموشی سنگینی "
رد سالها روی صورتم
طرح متعارف یک خوشبختی
...
حالا شب که برسد
بوی خاکروبه های زندگی
تمام کوچه را
سیاه می کند...