شعر

 

تلاطم

 شروع خوبی برای دریاست

وقتی موج دست هایت

خیز برمی دارد روی سینه ام...

 

و هراس همسایه

 

عشق پشت دیوار همسایه دارد می پُکد

و هراسِ مداوم

آجرهای خانه را

به دیوار چین تبدیل کرده است...

 

*برای دوستی که این روزها چراغ خانه اش خاموش است

تارهای گاهی سفید موهایم

 

شبیه نامه ی پست نشده، پر از تردیدم. از ردیف لباسهای انتخاب شده می گذرم و سر رنگ، با کفش ها به توافق نمیرسم. تارهای گاهی سفیدِ موهایم از شقیقه ها بیرون زده اند برمیگردم . جای "ایمنی" توی دلم خالی ست به شب میرسم نفس های بو دار/ حرف های بو دار/ بوسه های بو دار.
دلم را سفت گرفته ام تا بادِ ناگزیر از لای موهایم بگذرد و چیزی درون من فرو نریزد. لباس سفید، روی تن این روزها زار میزند دستم را روی ردیف انتخاب ها میچرخانم دلم قولنج کرده است و هنوز انگار پرنده ی کوچکی لای لباسهایم وول می خورد...

 

داستان

مجازات

سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی با شیب تند بود اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره می افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول لبه های تیزی که دست های سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و ...

این روزها سیزیف تکه سنگِ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود به محل کارش میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقه ی بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب می آید. بعدازظهرها دوباره به پایین برمی گردد.

 "استفان لاکنر"
"ترجمه اسداله امرایی"                                                   

 پ.ن: درباره ی سیزیف                                                                                

 

...

رد سرانگشتان ات روی لیوان

مجابم می کند

برای ماندن