ته نوشت
و بعد...
معشوقِ من از افسانه ها بیرون آمد و کنار دلتنگی ام ایستاد
ما تمام ساحل را برهنه دویدیم و لاک پشت ها پشت رازهایمان به تخم نشستند بارور شدیم و از شکم برآمده مان موجهای خیالی برخواستند بوسیدیم گرم شدیم بوسیدیم دریا هنوز رام بود و موجهای سبز در کش و قوس آمدن گم می شدند و دور می شدند فراموش می شدند با صدای باد ضرب گرفتیم با صدای باران گریه کردیم و با صدای موج بوسیدیم بوسیدیم بوسید... دهان مان را بوییدند به گِل نشستیم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت
توسط
|