از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست
اینهمه در آغوش کشیدن ها اینهمه کَندن از همه چیز و رفتن ها اینهمه امید بازگشتن ها و بازنگشتن ها. این چندمین خداحافظی بود که اینروزها شنیده می شد
- چند سالی ست این مرز پر گهر آغوش عداوت اش را به روی خیابانهای شهر باز کرده است -
امروز بعد از مدت ها توی شهر پرسه زدم با دیدن عابران پیاده تمام دلتنگی از گلویم فرو ریخت و دوباره نفرت از سر و کول ذهنم بالا رفت از ویترین سیاه مغازه ها تا مغز پلاسیده ی مردم گذر کردم شهر بوی ناامنی میداد و مدرنیته توی ردیف کتاب های کتابخانه خاک می خورد همه را بهم زدم خودم را به هم ریختم
پاییز بارانی بلندی پوشیده بود و مصمّم، بین عابران پیاده قدم میزد
* عنوان پست وام گرفته از شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت
توسط
|