دلم مثل رخت هاي روي بند ميلرزد و باد شوخ دلخوري هايم را لاي هياهوي بلندش مي پيچد

گفته بودم "ديگرم به ديدن جسماني تو نيازي نيست" حرف هايم بوي ماندگي ميدهد

نشسته ام و موهايم را لاي انگشتهايم مي پيچم رها مي شود / مي پيچم / پيچ مي خورم توي

دلخوري هايم شكم كلمات برآمده است و بوي ماندگي باد شوخ را وزيدن ميگيرد

 

" رضا براهني