زنجان، دستی که بلاخره بالا رفت
شهر من
امروز هم نتوانستی بغض فرو خورده ات را بالا بیاوری...
می روم تا توی شلوغی گم شوم. ویترین های مرده ی سعدی وسوسه ی هیچ خریدی را توی دلم آب نمی کند. من از اغتشاشات برمی گردم و ارتباط خوبی با مردم شهر ندارم. نفرت مثل ریتم یک عروسک کوکی توی ذهنم پخش می شود. از لای کلمات ممنوع بیرون می زنم و حجاب کاملم را کنار گشت ارشاد جا می گذارم. (میان دلهره و اعتراض، تردیدهایم کور می شود) اینجا کوچه های تنگ بهانه ی خوبی برای فرار نیستند، پس می ایستم.
مدتی ست روزشمار رسیدن مناسبات مذهبی این شهر شده ام. روی تقویم دراز می کشم و به افتخار تمام این روزها... می نویسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ ساعت
توسط
|