من از ابتدای سرما روسری را از سرم کنَده ام و دستهایم را رو به دریچه باز کرده ام.گرما توی کله ام حس کلمات عریان را روی زبانم بند می کند تا از خصوصی ترین لایه های تن چیزی شبیه تو، نه چیزی شبیه خیال تو را توی سطرهای کاملن خصوصی تصویر کند. من از تو چیزی نمی دانم. دنیایم را کنار بطری خالی آب می گذارم و به رختخواب می روم نفس هایم بوی تنهایی یک روز تعطیل را توی کتابهای نخوانده حبس کرده است. من از تو چیزی نمی دانم ولی همین که تو خوابیده باشی و برفِ پشتِ پنجره، بلندترین شب سال را روی رد پای گربه ای قدم زده باشد و تا صبح، کابوس ِهیچ اتفاقی توی دلت تکان نخورد حس جالبی ست.
موهایم را به برف های ریزریز پشت پنجره می سپارم و تبدیل به آدم برفی سبکی می شوم که خنده های کشدارش پچپچه را به کوچه برمی گرداند.شما هم تصوراتتان را جمع کنید و برای این آدم برفی زیبا یک شال گردن سبز ببافید.
رج می زنم یکی رو/ یکی زیر...