توی آشفتگی خوابهایم بودی
داشتم حضورت را رنگ میکردم برای سالهایی که نیامده بود.
از بد حادثه...
اتفاق افتادیم روی روزهایی که با اندیشههایمان، بازیهای خطرناکی کردند. ما توی ردیف
صندلیها گیر افتاده بودیم و قضاوت کار دشواری نبود.
انگار صدای چال شدن اعتراضمان ـ بر بلندای این مرز پرگهر ـ هیچ دستی را تکان نمیداد
(شهر همه بیگانگی و عداوت است)
باید به دنبال خودم سرتاسر فکرهایم را زیرورو میکردم و از این خواب لعنتی...
تابستان که بگذرد/ دادهایم را با بیداد شهر تاق میزنم
برای صبحی که... نمیتابید!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ ساعت
توسط
|