داشتم حضورت را رنگ می‌کردم برای سالهایی که نیامده بود.

 از بد حادثه...

 اتفاق افتادیم روی روزهایی که با اندیشه‌هایمان، بازی‌های خطرناکی کردند. ما توی ردیف

 صندلی‌ها گیر افتاده بودیم و قضاوت کار دشواری نبود.

انگار صدای چال شدن اعتراض‌مان ـ بر بلندای این مرز پرگهر ـ هیچ دستی را تکان نمی‌داد

(شهر همه بیگانگی و عداوت است)

باید به دنبال‌ خودم سرتاسر فکرهایم را زیرورو می‌کردم و از این خواب لعنتی...

تابستان که بگذرد/ دادهایم را با بیداد شهر تاق می‌زنم

برای صبحی که... نمی‌تابید!