تبليغاتX
رسم روزگار چنین است

سازمان ملل متحد خشونت علیه زنان را یک عمل خشونت‌بار با پایه جنسی تعریف می‌کند که غالبن منجر به آسیب یا رنج جسمی جنسی یا روانی زنان می‌شود. تهدید به انجام چنین اعمالی از سوی مردان و یا محرومیت اجباری زن از آزادی‌های خود چه در زندگی خصوصی و چه در اجتماع نیز در این تعریف گنجانده می‌شود. اشکال مختلف خشونت علیه زنان عبارتند از: سوءاستفاده جنسی جسمی یا عاطفی شریک زندگی، سوءاستفاده جسمی یا جنسی اعضای خانواده یا دیگران، آزار یا سوءاستفاده از سوی افراد مسئول: مانند معلم پلیس یا کارفرما، قاچاق برای کار یا عمل جنسی اجباری، اعمال سنتی به اجبار مانند ختنه کردن دختران در برخی فرهنگ‌ها، ازدواج کودکان، کشتن زنان به نام حفظ آبروی خانواده وبسا آسیب‌هایی که به روان زن وارد شده و در این مجال عنوان نشده است.

و من هنوز نگرانم...

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 0:18 |

اگر کسی مرا خواست                                                                                                       
بگوئید رفته باران‌ها را تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگوئید برای دیدن طوفان‌ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگوئید رفته است تا دیگر
باز نگردد.

برای هشتاد و دومین سال تولدش...                                                          

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 14:19 |

گوشی هنوز دستم بود. مدت‌ها بود که همین‌طور از پشت امواج خبرهای هولناکی می‌رسید و ما چشم‌هایمان را به‌روی رسانه‌های گروهی بسته بودیم. داشتم به روزها فکر می‌کردم به خیابان‌ها فکر می‌کردم به تو، که گاهی بودی و هنوز بودی و گاه‌گاهی... نبودی. حرارت از دست‌هایم بالا می‌رفت، مردم/ گروه ساقط مردم احساس‌هایشان را توی خیابان‌ها ریخته بودند و جیب‌هایشان هنوز پر از اعتراض بود. نفرت از انگشت‌های اشاره‌شان می‌بارید و خش‌خش پاییز توی صدایشان وول می‌خورد. نسرین می گفت: باید بودی و می‌دیدی نه... خوب که نبودی و ندیدی (چه چیزی را باید می‌دیدم و باید نمی‌دیدم )دلم پرت شده بود به دنیایی که تو در تمام گاه‌هایش بودی تو همیشه بودی در کنارم نه، ولی بودی همش بودی.
 گوشی هنوز دستم بود، به اغتشاشات خیره شده بودم. چشم‌هایم می‌سوخت اعصابم توی اتاق راه می‌رفت اعصابم می‌سوخت اعصابم پدر روزهایم را در‌می‌آورد اعصابم همه جای کار را لنگ کرده بود.صحنه عوض نمی‌شد صداها به‌سمت کلمه‌های ممنوع سُر می‌خوردند مردم/ گروه ساقط مردم غمباد از گلویشان بالا می‌آمد و جیغ می‌شد، داد می‌شد، روی زمین ریخته می‌شد و کسی به داد بیدادهای این شهر نمی‌رسید.
من تمام اشک‌های مبادا را خرج کرده بودم چشم‌هایم می‌سوخت دلم می‌سوخت رویاهایم می‌سوخت سرزمین‌ام می‌سوخت همه‌چیز می‌سوخت و این گاز لعنتی... گوشی هنوز دستم بود.


پ.ن: عنوان پست تکه ای از آیه های زمینی فروغ

 

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 13:34 |

باید این جورچین ناجور را می‌چیدم. روزهایم از توی سایه بیرون نمی‌آمد. گلویم را گرفته بودم و رو به باد قورباغه‌ام را قورت می‌دادم. تلخی روزگار همین‌طور از کَت و کول ذهنم بالا می‌رفت. می‌خواستم تاریکی را از توی داستان بیرون بکشم. دلیل‌های خوشبختی‌ام را برداشتم و از سقف آرزوهایم آویزان شدم. چشم‌هایم تار می‌دید،گوشهایم کم می‌شنید و کلمات بار این‌همه دلتنگی را نمی‌کشیدند. من به درد این کتاب لعنتی نمی‌خوردم، منطق توی کَتم نمی‌رفت خم شدم و تمام قورباغه‌ها را بالا آوردم (پله‌ها از چشم‌هایم سرازیر می‌شدند و من سقوط می‌کردم) انگشت‌هایم تیر می‌کشید/ مغزم تیر می‌کشید/ اتاق تیر می‌کشید/ زمان تیر می‌کشید. نیازهایم سر به رسوایی برداشته بودند و شعورم را زیر این‌همه فشار... باید می‌ایستادم باید می‌ایستادم تا زندگی سلامی دوباره به من می‌داد. حالا باید دوست می‌داشتم یا باید دوست داشته می‌شدم؟ باید با احساس‌هایم بازی می‌کردم یا نیازهایم را به بازی می‌گرفتم؟
باید طبل بی‌عاری‌ام را توی بیابان خدا کر می‌کردم. داستان هنوز ادامه داشت و من این جورچین ناجور را ... 

 پ.ن: بریان تریسی " قورباغه ات را قورت بده"                  

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 23:46 |

هیس... جلوی دهانم را می‌گیرم تا نام کوچک‌ات، روی روزهایی که می‌آمد نریزد. من از تو می‌گذشتم/ من از تو می‌گذشتم ولی روزها حکایتِ بارانِِ بی‌قراری بود که پشت پنجره...
از خانه بیرون می‌زنم و خودم را میان چشم‌های از هم دریده گم می‌کنم. بوق... بوق... رد می‌شوم و تصور می‌کنم تمام ملافه‌ها را شسته‌ام/ زیر اجاق را کم کرده‌ام/ مهتابی را برای همیشه روشن گذاشته‌ام/ گردهای زندگی‌ را گرفته‌ام و پرده را برای تمام روزهای مبادا کشیده‌ام تا حکایت باران بی‌قرار شمس* ـ همین‌طور بی‌قرارـ توی اتاق نریزد.
باید تصوراتم را به دست خیابان بسپارم و به اولین ردیف سفیدشده‌ی دندانها در روبه‌رو، لبخند بزنم / سلام...
(اینجا عنابیِ لباسِِِِ هیچ ویترینی مرا به یاد تو نمی‌اندازد/ ...می‌اندازد)

 پ.ن: شمس لنگرودی "از دفتر نت‌هایی برای بلبل چوبی"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 23:30 |

گردی مفهوم پیچیده ی نارنج هاست 

وقتی دستهای تو / فکر می کند

...

نارنجی غلیظی بود

دست های تو

و طعم دهانت

بوی ترشیده اردیبهشت

که گردی جهان را

از توصیف اینهمه باز میداشت

...

ما به جای امنی نرسیدیم

و دستها...؟

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 19:25 |

دست‌هایی که دور چندم دایره را دور می‌زد / در انتظار دَوران دردی بود / که روی دف‌های دنیا / دفعتن دُوریده می‌شد / درد دیوار می‌شد / درد دراز می‌شد / راز می‌شد / توی دهان / دوخته می‌شد / صدایی / که دار می‌زد به درخت / دوستت دارم‌ دیروزهای دور را / و دست‌هایی که / دور آخر دایره را دور می‌زد / دور می‌شد / دور می‌زد / دور/  دُور...

 

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 0:25 |

نوار‌چسب کاغذی‌ام را برمی دارم و روی چشمهای خیس این روزها، به راه می افتم.
یادم می‌‌آید...سالها بود که کسی رویاهایش را به دست دست‌فروشان شهر دست‌به‌دست می‌کرد و روی چرخ دستی، سیلی به شرط سرخی صورت می‌فروخت. آدم‌ها تند‌تند می‌رفتند و می‌آمدند، چشم‌هایشان پر می‌شد و خالی می‌شد و سبدهایشان هم. ما کجای این داستان بودیم؟
نوار‌چسب کاغذی‌ام را برمی‌دارم و لبخند را روی لبهای شهر می‌چسبانم/ می‌افتد/ می‌چسبانم/ می‌افتد/ ضربدر می‌زنم/ نمی‌افتد/ نمی‌خندد/ سکوت می‌کند/ می‌نشیند/ حرف می‌زنم/ حرف نمی‌زند...
ما توی نیمه‌ی پنهان ماه، گیر افتاده‌ایم و دست‌هایمان کورمال کورمال به‌دنبال ادامه‌ی داستان می‌گردد. انگار باید تمام نقش‌ها را بازی می‌کردیم و در امتداد تاریکی، به دنبال سرنخ این روزها، کلاف سردرگم می‌شدیم. از کسالت کابوس‌هایمان اندوه می‌بارید. قهرمانان داستان مثل مسافران یک اتوبوس پیر، به آهستگی گم می‌شدند و دور می‌شدند، فراموش می‌شدند.
پاییز می‌آمد/ پاییز می‌آمد و ما دست‌هایمان خالی بود، دل‌هایمان خالی بود، فکرهایمان خالی بود. ما دیگر با هیچ رابطه‌ای مهربان نبودیم، دست‌هایمان بوی خون می‌داد. ما برای فصل پاییز هیچ رویایی نداشتیم...

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 21:44 |

من من "دوشيزه مکرمه" هستم، وقتي زن‌ها روي سرم قند می‌سابند و همزمان قند توي دلم آب مي‌شود. من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده‌ام و احتمالن هيچ خوابي نمي‌بينم. من"والده مکرمه" هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بیست آگهي تسليت در بیست روزنامه معتبر چاپ مي‌کنند. من همسري مهربان و مادري فداکار هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري‌اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند .من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس ازچهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي‌کند به من و دختر شش ساله‌ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان  بدهد. من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه‌اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تيرچراغ برق وقت‌شان را بيهوده مي‌گذرانند. من "مجيد" هستم، وقتي درايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي‌ايستد و شوهرم مرا از پياده‌رو مقابل صدا مي زند. من "ضعيفه"هستم، وقتي ريش‌سفيدهاي فاميل مي‌خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من "بي بي" هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه‌هايم تيک تيک از من عکس مي‌گيرند. من "مامي"هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.من "مادر"هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانهرفته بودم و غذاي بچه‌ها را درست نکرده بودم. من "زنيکه"هستم، وقتي مرد همسايه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن  ماشينش در پارکينگ مي‌شنود. من"ماماني"هستم، وقتي بچه‌هايم خرم مي‌کنند تاخلاف‌هايشان را  به پدرشان نگويم. من "ننه"هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي‌کنم و نوه‌ام خجالت مي‌کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش  هستم… به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من "يک کدبانوي تمام عيار"هستم، وقتي شوهرم آروغ‌هاي بودار مي‌زند و کمربندش را روي شکم برآمده‌اش جابه جا مي‌کند. من "بانو"هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته‌ام و هيچ مردي دلش نمي‌خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي‌ام"خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي،قشنگم،عسلم، ويتامين و…" هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي‌آيد، چند تارموي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، "سليطه"هستم. من در محاوره‌ی ديرپاي اين کهن‌بوم "دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار،ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و…" هستم. دامادم به من "وروره جادو" مي گويد. حاج‌آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا مي زند. من "مادر فولادزره" هستم، وقتي برسر حقوقم با اين وآن مي‌جنگم. مادرم‌ مرا به خان روستا"کنيز" شما معرفي مي کند… 

من کیستم؟!

"نوشته بلقیس سلیمانی"

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 17:24 |

نفس‌هایم را عمیق‌تر می‌کشم و از پشت پنجره به شروع یک صبح تابستانی لبخند/ نه نمیزنم.

دیگرهراسی ندارم اگر نام کوچکم روی لب‌های خیس روزگار بنشیند و آینه، پیری چشم‌هایم را

آرایش ملایمی کند. دیگرهراسی ندارم اگر فنجان چای بعدازظهرم را با تلخی خیال تو سر بکشم

 و به انتظار شب، تمام طول ایوان را برای بار چندم، نرفته برگردم. دیگر هراسی ندارم اگر دستهای

ناتوانم دور چندم آرزوهایم را بر یال بلند زندگی ( زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز

 زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد )

خودکارم را روی زمین می‌گذارم و به پهنای صورتم/فرض می‌کنم...

گاهی که دراز می‌کشم روی سطرهای خوشبختی که نام تو را دارند، دلتنگی/ امانم نمی دهد.

+ نوشته شده توسط ارزو ندرلو در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 23:51 |