تبليغاتX
رسم روزگار چنین است

سر ميرويم از سر اين روزهاي بي تقويم مشتهايمان توي گلو گير كرده است و گره هاي كور از سقف آرزوهايمان آويزان است حجاب هايمان كامل شده و اسلام درهاي مودت را رو به خشم مردم باز كرده است                                                                                                                               شهر پر از خيابانهاي عبور ممنوع است رد ميشويم و اندوه را روي چشم هايمان مي چسبانيم هيچ مشتركي مورد نظر نيست هيچ كس در دسترس نيست و ايستگاه مترو لاي همهمه ي مسافران بي مقصد به خواب رفته است

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت   توسط   | 
 

كبريتي روشن مي كنم تا لحظه ي كوتاه آمدنت را از دور به تماشا بنشينم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت   توسط   | 
 

نقطه سر خط

فردا بي خورشيدترين روز هفته است

كسي روي عرشه

به رقص برنخواهد خواست

و بادها

بادبانهاي پنجره را

رو به معاشقه هاي به ته رسيده

كشيده اند

...

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت   توسط   | 

ايستادم

بادها از من گذر كردند

سنگ ها

رودها از من گذر كردند

انگشت اشاره ام روي زخم ها بالا رفت

و جوهر آبي

از لاي رگ هاي بي رمقم بيرون زد

به خانه كه رسيدم

غذاهاي مانده در انتظار

ميز شلوغ بعد از مهماني در انتظار

و رديف ظرف هاي نشسته در انتظار

.

دوش گرفتم و به انتظار معشوقه ام

قلبم را

به جوهر قرمز

آغشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت   توسط   | 
 

ما

بیرون ِ زمان

ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گُرده های‌مان

هیچ کس

با هیچ کس

سخن نمی گوید

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است

که خاموشی

به هزار زبان...


                                                                                *احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت   توسط   | 
 

تاريكي

جنگل انبوهي ست

كه صداي خرناسه ها را

از عرياني تن

             كيفور مي كند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت   توسط   | 
 

زلف بر باد دادم و پیچیدم میان آشفتگی روزهایت

قصه بودی شعر کردم وصف شدی وصف ات کردم چرخیدی نچرخیدم

خیز رفتم مرا دیدی؟

ندیدی که... و چرخیدی بَرت کردم از بر شدی تیز رفتی

رها بودم نفهمیدی؟ و چرخیدم

هوا بودی هوا ها ها     هوا هو هو      هوادار رخ ات گشتم

نفس بودی و سُرفیدم     و هو هویی     و ها هایی  

نفس بودی

گم ات کردم

نچرخیدی؟ و چرخیدم

و ها ها ها         و هو هو هو

مرا دیدی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت   توسط   | 
 

دستمال دزدمونا

زیر درخت آلبالو

نمی توانست گم شده باشد

تمام شهر را بهم زدیم

از دولت فشار

پرسیدیم و سرخورده شدیم

خیابان ادامه ی گندش را

تا سروهای ولیعصر کشیده بود

سواد داری

نچ نچ

بی سوادی

نچ نچ

دهانمان بوی شیر پسته می داد

برگشتیم

درها رو به ویرانی ایستاده بودند

...

پرده افتاد

...

که مدام

که پی در پی

استکان به استکان زدیم و

باران گرفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت   توسط   | 
 

کاغذهای مچاله

عشق های مچاله

روزهای از پی هم مچاله

خط / اریب

اریب / خط

اریب

    اریب

       اریب

          اریب

پرم از شدن های ناشدنی

                              مچاله...

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت   توسط   | 

و بعد...
معشوقِ من از افسانه ها بیرون آمد و کنار دلتنگی ام ایستاد
ما تمام ساحل را برهنه دویدیم و لاک پشت ها پشت رازهایمان به تخم نشستند بارور شدیم و از شکم برآمده مان موجهای خیالی برخواستند بوسیدیم گرم شدیم بوسیدیم دریا هنوز رام بود و موجهای سبز در کش و قوس آمدن گم می شدند و دور می شدند فراموش می شدند با صدای باد ضرب گرفتیم با صدای باران گریه کردیم و با صدای موج بوسیدیم بوسیدیم بوسید... دهان مان را بوییدند به گِل نشستیم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت   توسط   | 
 

مضطربم

و چمدان خالی

پر از بلیط های تک سفره است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت   توسط   | 

 

به خود ویرانی عجیبی رسیده ام دفترچه های ممنوعه پشت پلک هایم ورق میخورند من با تمام اولین هایم به سراغ آرامشی رفته بودم که آغوشش اندک جایی برای زیستن/ اندک جایی برای مردن بود* می خواستم تمامِ او باشم میخواستم تمامِ من باشد شبیه چهارده سالگی ام شُل بودم عشق شبیه مایعی شده بود که از رگهایم بیرون می زد.
...
شبی که از تقویم خط خورد پرده ها را کنار کشیدم خانه ی مشترک مان مهمان اولین گریه های بی امان مان شده بود میخواستم هنوز باشد میخواستم هنوز باشد و آغوشش امنیت همخوابگی را دوباره به شب هایم برگرداند بلند شدم و شاخه گل قطعن سرخی را به سمت لب هایش پرتاب کردم
...
کنارم دراز کشیده ای و دهانت بوی خواب را... 

* شاملو "آیدا در آینه"

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت   توسط   | 

 

اینهمه در آغوش کشیدن ها اینهمه کَندن از همه چیز و رفتن ها اینهمه امید بازگشتن ها و بازنگشتن ها. این چندمین خداحافظی بود که اینروزها شنیده می شد
- چند سالی ست این مرز پر گهر آغوش عداوت اش را به روی خیابانهای شهر باز کرده است -
امروز بعد از مدت ها توی شهر پرسه زدم با دیدن عابران پیاده تمام دلتنگی از گلویم فرو ریخت و دوباره نفرت از سر و کول ذهنم بالا رفت از ویترین سیاه مغازه ها تا مغز پلاسیده ی مردم گذر کردم شهر بوی ناامنی میداد و مدرنیته توی ردیف کتاب های کتابخانه خاک می خورد همه را بهم زدم خودم را به هم ریختم
پاییز بارانی بلندی پوشیده بود و مصمّم، بین عابران پیاده قدم میزد

 

* عنوان پست وام گرفته از شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت   توسط   | 
 

تلاطم

 شروع خوبی برای دریاست

وقتی موج دست هایت

خیز برمی دارد روی سینه ام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت   توسط   | 
 

عشق پشت دیوار همسایه دارد می پُکد

و هراسِ مداوم

آجرهای خانه را

به دیوار چین تبدیل کرده است...

 

*برای دوستی که این روزها چراغ خانه اش خاموش است

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت   توسط   | 

 

شبیه نامه ی پست نشده، پر از تردیدم. از ردیف لباسهای انتخاب شده می گذرم و سر رنگ، با کفش ها به توافق نمیرسم. تارهای گاهی سفیدِ موهایم از شقیقه ها بیرون زده اند برمیگردم . جای "ایمنی" توی دلم خالی ست به شب میرسم نفس های بو دار/ حرف های بو دار/ بوسه های بو دار.
دلم را سفت گرفته ام تا بادِ ناگزیر از لای موهایم بگذرد و چیزی درون من فرو نریزد. لباس سفید، روی تن این روزها زار میزند دستم را روی ردیف انتخاب ها میچرخانم دلم قولنج کرده است و هنوز انگار پرنده ی کوچکی لای لباسهایم وول می خورد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت   توسط   | 

مجازات

سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی با شیب تند بود اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره می افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول لبه های تیزی که دست های سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و ...

این روزها سیزیف تکه سنگِ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود به محل کارش میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقه ی بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب می آید. بعدازظهرها دوباره به پایین برمی گردد.

 "استفان لاکنر"
"ترجمه اسداله امرایی"                                                   

 پ.ن: درباره ی سیزیف                                                                                

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط   | 
...

رد سرانگشتان ات روی لیوان

مجابم می کند

برای ماندن

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط   |