جنس: گچ

جنس: سنگ و فلز
پ.ن: اینا جزو اولین کارهام از مجسمه ست...
جنس: گچ

جنس: سنگ و فلز
پ.ن: اینا جزو اولین کارهام از مجسمه ست...
راستی محارب یعنی چی؟؟؟
حالم بد است/ یعنی حالتم بد است خراب است...
میل های بافتنی را بر می دارم و برای چندمین بار، قد می زنم رج های پر از حواس پرتی را یکی رو یکی زیر/ یکی رو یکی رو/ زیر رو/ زیر و رو/ رو زیر زیر ززز رر ارتباط های جسته گریخته حس های جسته گریخته نیازهای جسته گریخته سرسام های جسته گریخته رو/ زیر
این برف لعنتی اگر می بارید مشغول تماشای سرما می شدم و زیر پتو پر از تنهایی نمی شد.دارم این روزهای مزخرف را تاب می آورم...
و من كيستم...؟
"در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد"
احمد شاملو
شهر من
امروز هم نتوانستی بغض فرو خورده ات را بالا بیاوری...
می روم تا توی شلوغی گم شوم. ویترین های مرده ی سعدی وسوسه ی هیچ خریدی را توی دلم آب نمی کند. من از اغتشاشات برمی گردم و ارتباط خوبی با مردم شهر ندارم. نفرت مثل ریتم یک عروسک کوکی توی ذهنم پخش می شود. از لای کلمات ممنوع بیرون می زنم و حجاب کاملم را کنار گشت ارشاد جا می گذارم. (میان دلهره و اعتراض، تردیدهایم کور می شود) اینجا کوچه های تنگ بهانه ی خوبی برای فرار نیستند، پس می ایستم.
مدتی ست روزشمار رسیدن مناسبات مذهبی این شهر شده ام. روی تقویم دراز می کشم و به افتخار تمام این روزها... می نویسم.
خوشبختی ام را از روی آینه برمی دارم و
صبح را به بوی زنانگی ام آغشته می کنم
امروز اول دی ماه است
من راز فصل ها را
لای کدام روز جا گذاشته ام
که در ازدحام شکلک اشیا...
عمود چشمهایم
روی دیوار می غلتد
" آه چه فراموشی سنگینی "
رد سالها روی صورتم
طرح متعارف یک خوشبختی
...
حالا شب که برسد
بوی خاکروبه های زندگی
تمام کوچه را
سیاه می کند...
چند روز بود داشتم با این کامپیوتر سر و کله میزدم تا یکی از آهنگای شاهین نجفی رپر ایرانی به اسم "حرف زن"رو اینجا بذارم ولی مرگشو درآوردم نشد که نشد انگار چاره ای جز دانلود نیست
من از ابتدای سرما روسری را از سرم کنَده ام و دستهایم را رو به دریچه باز کرده ام.گرما توی کله ام حس کلمات عریان را روی زبانم بند می کند تا از خصوصی ترین لایه های تن چیزی شبیه تو، نه چیزی شبیه خیال تو را توی سطرهای کاملن خصوصی تصویر کند. من از تو چیزی نمی دانم. دنیایم را کنار بطری خالی آب می گذارم و به رختخواب می روم نفس هایم بوی تنهایی یک روز تعطیل را توی کتابهای نخوانده حبس کرده است. من از تو چیزی نمی دانم ولی همین که تو خوابیده باشی و برفِ پشتِ پنجره، بلندترین شب سال را روی رد پای گربه ای قدم زده باشد و تا صبح، کابوس ِهیچ اتفاقی توی دلت تکان نخورد حس جالبی ست.
موهایم را به برف های ریزریز پشت پنجره می سپارم و تبدیل به آدم برفی سبکی می شوم که خنده های کشدارش پچپچه را به کوچه برمی گرداند.شما هم تصوراتتان را جمع کنید و برای این آدم برفی زیبا یک شال گردن سبز ببافید.
رج می زنم یکی رو/ یکی زیر...
در آستانهی تحمل پنج سالگیام، کنار پنجره مینشینم. قاعدتن باید به گذشته فکر کنم. به روزهایی که نیامده برگشته بودند و مرا در مقابل عمل انجام شده، آزار میدادند.
صحنه تاریک میشد/ روشن می شد جادوگر قصه از ابتدای کودکیام پشت تمام لحظههایم را میلرزاند. من ترسیده بودم و این ترس روی تختخواب تکنفره صدای آدمهای زیادی را یادم میافتاد. دراز میکشیدم و روی دیوار با سایهای که توی فکرهایم بود میترسیدم. پشت خندههای ریزریزم احساسهای جدیدی شکل میگرفت و نگاهم را توی پستوهای زندگی میخکوب میکرد.
من بزرگ شده بودم/ من بزرگ شده بودم و دستهایم پهنای صورتم را میپوشاند - هنوز پشت پنجره بودم- جادوگر قصه توی سرنوشتم سرک کشیده بود. پشت خط، صدای شرشر باران تعبیر مناسبی برای شنیدن خبرهای هولناک بود.
خبر را شنیدیم، من و تمام روزهایی که برای فردا برنامهای نداشتیم. گریه کردیم، من و تمام آرزوهایی که به اندازهی احساسهای خوشبختیام قد کشیده بودند. زندگی کردیم من و مردی که انگار قطعهی گمشدهای برای هم نداشتیم. فراموش کردیم من و تمام امضاهایی که تاب میآوردند اشتراک نامناسب تنهاییمان را. ما فراموش میکردیم ... فراموش میکردیم ...
کلاغها از ابتدا صحنه را ترک کرده بودند ولی جادوگر پیر به راستی داستان تاکید دارد و به خانهاش برنمیگردد.

سازمان ملل متحد خشونت علیه زنان را یک عمل خشونتبار با پایه جنسی تعریف میکند که غالبن منجر به آسیب یا رنج جسمی جنسی یا روانی زنان میشود. تهدید به انجام چنین اعمالی از سوی مردان و یا محرومیت اجباری زن از آزادیهای خود چه در زندگی خصوصی و چه در اجتماع نیز در این تعریف گنجانده میشود. اشکال مختلف خشونت علیه زنان عبارتند از: سوءاستفاده جنسی جسمی یا عاطفی شریک زندگی، سوءاستفاده جسمی یا جنسی اعضای خانواده یا دیگران، آزار یا سوءاستفاده از سوی افراد مسئول: مانند معلم پلیس یا کارفرما، قاچاق برای کار یا عمل جنسی اجباری، اعمال سنتی به اجبار مانند ختنه کردن دختران در برخی فرهنگها، ازدواج کودکان، کشتن زنان به نام حفظ آبروی خانواده وبسا آسیبهایی که به روان زن وارد شده و در این مجال عنوان نشده است.
و من هنوز نگرانم...

اگر کسی مرا خواست
بگوئید رفته بارانها را تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگوئید برای دیدن طوفانها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگوئید رفته است تا دیگر
باز نگردد.
برای هشتاد و دومین سال تولدش...
گوشی هنوز دستم بود. مدتها بود که همینطور از پشت امواج خبرهای هولناکی میرسید و ما چشمهایمان را بهروی رسانههای گروهی بسته بودیم. داشتم به روزها فکر میکردم به خیابانها فکر میکردم به تو، که گاهی بودی و هنوز بودی و گاهگاهی... نبودی. حرارت از دستهایم بالا میرفت، مردم/ گروه ساقط مردم احساسهایشان را توی خیابانها ریخته بودند و جیبهایشان هنوز پر از اعتراض بود. نفرت از انگشتهای اشارهشان میبارید و خشخش پاییز توی صدایشان وول میخورد. نسرین می گفت: باید بودی و میدیدی نه... خوب که نبودی و ندیدی (چه چیزی را باید میدیدم و باید نمیدیدم )دلم پرت شده بود به دنیایی که تو در تمام گاههایش بودی تو همیشه بودی در کنارم نه، ولی بودی همش بودی.
گوشی هنوز دستم بود، به اغتشاشات خیره شده بودم. چشمهایم میسوخت اعصابم توی اتاق راه میرفت اعصابم میسوخت اعصابم پدر روزهایم را درمیآورد اعصابم همه جای کار را لنگ کرده بود.صحنه عوض نمیشد صداها بهسمت کلمههای ممنوع سُر میخوردند مردم/ گروه ساقط مردم غمباد از گلویشان بالا میآمد و جیغ میشد، داد میشد، روی زمین ریخته میشد و کسی به داد بیدادهای این شهر نمیرسید.
من تمام اشکهای مبادا را خرج کرده بودم چشمهایم میسوخت دلم میسوخت رویاهایم میسوخت سرزمینام میسوخت همهچیز میسوخت و این گاز لعنتی... گوشی هنوز دستم بود.
پ.ن: عنوان پست تکه ای از آیه های زمینی فروغ
باید این جورچین ناجور را میچیدم. روزهایم از توی سایه بیرون نمیآمد. گلویم را گرفته بودم و رو به باد قورباغهام را قورت میدادم. تلخی روزگار همینطور از کَت و کول ذهنم بالا میرفت. میخواستم تاریکی را از توی داستان بیرون بکشم. دلیلهای خوشبختیام را برداشتم و از سقف آرزوهایم آویزان شدم. چشمهایم تار میدید،گوشهایم کم میشنید و کلمات بار اینهمه دلتنگی را نمیکشیدند. من به درد این کتاب لعنتی نمیخوردم، منطق توی کَتم نمیرفت خم شدم و تمام قورباغهها را بالا آوردم (پلهها از چشمهایم سرازیر میشدند و من سقوط میکردم) انگشتهایم تیر میکشید/ مغزم تیر میکشید/ اتاق تیر میکشید/ زمان تیر میکشید. نیازهایم سر به رسوایی برداشته بودند و شعورم را زیر اینهمه فشار... باید میایستادم باید میایستادم تا زندگی سلامی دوباره به من میداد. حالا باید دوست میداشتم یا باید دوست داشته میشدم؟ باید با احساسهایم بازی میکردم یا نیازهایم را به بازی میگرفتم؟
باید طبل بیعاریام را توی بیابان خدا کر میکردم. داستان هنوز ادامه داشت و من این جورچین ناجور را ...
پ.ن: بریان تریسی " قورباغه ات را قورت بده"